اگه سبو شکست ....

دیشب کلی خرید و وسیله ی سنگین دستم بود هوا هم سرد و خشک و دیوانه . ماشین پیدا نمی شد . به زحمت راننده ی تپ سی را در فاصله ای نه چندان نزدیک پیدا کردم .آقای امیر حسین با فامیلی طولانی و ماشین رانا . طول کشید تا رسید . سوار شدم بوی ادکلن غلیظ و گرمای زیاد بخاری خورد توی صورتم .سرش توی گوشی بود اول  رفت پایین بعد گفت با اجازه بروم این سوپری ! جواب ندادم . سیگار گرفت و برگشت . صدای ضبط را زیاد کرد و راه افتاد .همزمان با دختری  که زنگ زده بود سر سنگین حرف می زد . از پنجره بیرون را نگاه می کردم تا درشتی حرف هایش را نشنوم . با خشونت لفظی مرد خراسانی آشنایم و بیزارم از آن . صدایش کمی رفت بالا پاک از من یادش رفته بود یا اصلا برایش مهم نبود .مهم دست به سر کردن دختری بود که حالا صدای گریه هایش پشت چراغ قرمز شنیده می شد . ایستاد پشت ماشین بد رنگی وگفت : من دیگه نمی تونم باهات باشم دلم نمی خواد ،  چرا نداره گفتم بهت چون وقت ندارم حروم تو کنم. خیلی ساله با همیم . تا ابد که نمی شه باشم .برو بابا ! تو هم مثل همه ی دخترها و زن هایی .همه تون مثل همین همیشه فکر می کنین دارن ولتون می کنن چون یکی دیگه خوشگل تر و بهتر  پیدا شده .من وقت ندارم کار دارم تو هم درس داری نمی تونی از این بیشتر با من باشی .کار نداری ؟ دختر لابد گفت : نه ! یا هیچی نگفت .گوشی را قطع کرد ته سیگار را پرت کرد بیرون. کسی چنگ زد به دلم انگار . تکیه داد به صندلی و شروع کرد ویس فرستادن دلبرانه برای دختری دیگر .که اگر  فلانی الان بهت زنگ زد به روی خودت نیار .همه ی راه ویس فرستاد .هایده شروع کرد به خواندن : اگه سبو شکست عمر تو باقی که اعتبار می تویی تو ساقی ....اشک دوید روی صورتم . سرم را چسباندم به پنجره  دلم می خواست پیاده شوم وسط اتوبان دلم می خواست  بوی ادکلن بیهوده تندش را بخاری پر حرارت ماشینش را ، ویس دختر تازه را پرت کنم از پنجره بیرون . مناسبات مردم به من مربوط نیست .قضاوت رفتار آدم ها هم به من مربوط نیست . طرف زن ها را نمی گیرم اما پس زده شدن زن ها با عبارات بی شان و بی رحم همیشه غصه ام می دهد .بماند که چه  صحنه های تلخی یادم آمد بماند که چقدر ترافیک رنجم داد و مجبور بودم ویس های گستاخانه ی آقای تپ سی را بشنوم و هندزفری ام را پیدا نمی کردم که خلاص شوم .وقتی رسیدیم یک لحظه وقت پول دادن چشم در چشم شدیم با هم دلم می خواست این جا سکانسی از یک فیلم بود می توانستم همان طور که اسکانس ها را از دستم می گیرد یکی محکم بخوابانم توی گوشش و در را ببندم .اما واقعیت با فیلم فرق دارد .من در واقعیت از رفتار و گفتار این قبیل آدمها این مردها با روحیه ی " دون ژوان ها "، متنفرم و آن لحظه در واقع باید می زدم توی گوشش او هم دعوا راه می انداخت و شروع می کرد فحش دادن شاید هم کارمان به پلیس می کشید من با آن همه کیسه ی نایلونی توی دستم و دماغ یخ کرده و چشمهای خیس در جواب پلیس می گفتم با خانمی بد حرف زد .خیلی بد . و دروغ گفت .لابد پلیس به سلامت عقلی ام شک می کرد و رهایم می کرد و من بیرون از کلانتری هم دوباره می زدم توی گوشش و می گفتم شرف داشته باش نامرد نباش دروغ نگو . او هم این دفعه سکوت می کرد راهش را می کشید و می رفت .من هم زنگ می زدم به آژانس می گفتم راننده ی پیرشان را بفرستد همان پیرمردی که از چشمهایش و آهنگهای ضبطش معلوم است قبل از انقلاب عاشق زنی بوده است که حالا نیست و حسرتش و خاطره ی محترمش باقی ست . هنوز از دیشب حالم بد است . کاش شماره ی دختر اول را داشتم نه برای اینکه بگویم بعد از تو برای یک نفر دیگر ویس فرستاد من هیچ وقت چنین چیزی را به زنی که دلش شکسته نمی گویم اما می گفتم قدر اشکهایت را بدان .برای کسی باران شو که قدر اشک هایت را بداند . شاید هم یک جایی قرار می گذاشتیم می آمد و بغلش می کردم تا در بغل غریبه ای گریه کند ‌. بقیه ی آهنگ را هم برایش پخش می کردم : سبوی ما شکسته / در میکده بسته/ امید همه ی ما به همت تو بسته/ به همت تو ساقی/ تو که گره گشایی/ تو که ذات وفایی ... به اینجا که می رسید من هم پابه پایش گریه می کردم . گرفتار شبیم ساقی کجایی؟

                                 


منبع این نوشته : منبع
گفتم ,بیرون ,ساقی ,خواست ,گوشش ,پلیس ,مربوط نیست ,پنجره بیرون