اسمش هم قمر خانم باشد


به سختی سرماخورده ام .از این سرماخوردگی های کنه و خلق تنگ کن .مثل آسمی ها یکریز خشک و خراشیده سرفه می کنم .تب و استخوان درد هم کاری کرده اند که همه ی دردهای دیگرم را فراموش کرده ام . یک لحظه تب دارم دو لحظه لرز ! پتو را تا چانه ام کشیده ام ، اشک برای خودش جاده می کشد روی گونه هام و تند تند توی صفحه ی گوشی  می نویسم .دلم گرفته، دانستم این فاجعه است که جهانت به اندازه ی یک نفر بزرگ شود و غمگین است که بی او آنقدر کوچک شود که گویی قبر است و فقط اندازه ی خودت جا دارد . دلم گرفته . با همین حال اسف بار  درازای یک خیابان سرد را پیاده رفته ام .سرما تب پیشانی ام را کم نمی کند سرما کلمات را در دلم آتش می زند و غم زبانه می کشد درونم . وقتی بدحالم فکرهای احمقانه می کنم و البته تصمیم های احمقانه تر  می گیرم  مثلا اینکه  یکدفعه  بی مقدمه و خبر ، همه چیز را کنسل و همه کس را رها کنم ،با کوله پشتی کوچکی از آن ور  کوه های طرقبه بروم سمت بینالود .هیچ چیز با خودم نبرم .مثل آن دفعه که ناگهان رفتم و در روستایی دور افتاده در خانه ی پیرزنی بیتوته کردم . با تلفن خاموش سه روز و سه شب کنار بخاری افتادم .نوشتم  ، گریه کردم، خوابیدم و یک شب رفتم کنار اسب های پای آبشار پیرمرد مغازه دار برایم چای آورد و توتون و آویشن . شاید آسیمه سری مرا فقط باد داشته باشد . می دانم گاهی بسیار غیر قابل تحملم و از طاقت دل و جان آدمها بیرون . کاش یک پرستار مهربان خانه زادی  بود با من زندگی می کرد مثلا حرمتی از قدیم برای خانواده ام قائل بود که همان باعث می شد سر به سرم نگذارد ،  زیاد  حرف نزند خانه را ساکت نگه دارد و مرتب .نپرسد چرا گریه می کنی .عصر با یک استکان چای دارچین بیاید کنار تختم دستمال نمدار بگذارد روی پیشانی تبدارم نرود کنارم بنشیند دستم را بگیرد کمی برایش درد دل کنم . چرا که بقول همایون: غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد .




منبع این نوشته : منبع
خانه